ددر رفتنت
عاشق ددر رفتن بودي همين كه بابايي لباس بيرون مي پوشيد دست و پا مي زدي كه منم ببر(جيگر باهوش خودم)


تو و بابا فرهاد


يه روز من و تو و بابا فرهاد با خانواده عزيز جون رفتيم ددر (چيتگر)


ماشاا... انقدر شيطوني كه يه جا آروم و قرار نداشتي
اينم تو و عزيز جون

انقدر بازي و شيطوني كردي كه بلاخره يه چرت زدي

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


ددر رفتنت
