وقتی وارد دنیای ما شدی
ساعت ١٣:٣٠ روز شنبه ٦/٩/٨٩ میدونی کجا بودی مامان؟
تو با مامان بیمارستان اقبال بودی، بابا فرهاد و عزیز جون و مادر جون هم پشت در منتظر تو بودند.
بابا فرهاد هم دعا می کرد و هم گریه که نی نی سالم بیاد تو این دنیا
تا اینکه درست ٥ دقیقه بعد تو پا تو به این دنیا گذاشتی و همه جا رو قشنگ کردی 
مامان فدای اون نفسای اولت بره
مامانی وقتی از اتاق عمل اوردن بیرون حالش اصلا خوب نبود ولی یه فرشته دید حالش خوب شد
این عکس یک روزه فرشته منه بغل بابایی


راستی مامان میدونی چند کیلو بودی؟؟؟
٣.٣٥٠ گرم و قدت ٥٠ سانتی متر
فدای اون هیکل و قدت بشم مامامامامان
فرداش با من و بابایی و عمه و عزیز جون و مادر جون همگی رفتیم خونه مادر جون
١٠ روز خونه مادر جون مهمون بودیم (اونم چه مهموناییییییییییی!)
قصه ما از وقتی اومدی خونه شروع شد
بله، گریه گریه گریه
هی می بردیمت دکتر ، آقا دکتر هم می گفت دل کوچولوتون درد می کنه !
شبا که نمی خوابیدی هیچی، همش کارت گریه و داد و جیغ بود ! (از بس که شیطون بودی مامان)

اینم عکس وقتی دل درد داشتی و گریه می کردی ! البته گریه خوبت این بود مامانی
انقدر که شبا گریه می کردی یه چند روز خونه مادر جون می موندیم دوباره برمی گشتیم خونه خودمون !
(مدل پاس کاری بود عزیزم)


راستی مامان ناف خوشگلت وقتی ده روزت بود افتاد
بلاخره کارت شده بود گریه و جیغ و فریاد ، راستی یه خاطره مامان
یه روز انقدر گریه کردی که سه بار بردیم بیمارستان ، که تا صبح تو بیمارستان بودیم و اومدیم خونه

تا اینکه وقتی ٤٠ روزت بود بردیم ختنه ات کردیم که اونم واسه خودش یه خاطره ایه!!!!!
وقتی اوردیمت خونه از شدت درد بیهوش شدی ، منم همش گریه می کردم ، آخه مامان ترسیده بودم!

بعد از حدوداً ١٥ روز خوب شدی

وقتی سه ماهت شد تقریباً خوب شدی شبها راحت خوابیدی (خداروشکر)

بعد عید سال ٩٠ شد تقریباً ٤ ماهت شده بودی البته پسر خوبي شده بودي
كه از اداره مامان زنگ زدند كه بايد بياي سركار! خيلي سخت بود مامان
فكر اينكه تو رو نمي ديدم ديوونه ام مي كرد
هيچ وقت اولين صبحي كه مي خواستم برم اداره يادم نمي ره ، انگار از دنيام جدا مي شدم
البته خيالم راحت بود عزيز جونت با عمه نازي مواظبت بودند قربونت برم من

جيگر مامان بزرگتر و توپولوتر مي شد و مامان صبحها مي رفت سركار و بعدازظهر ميومد در خدمت شما بود.
پايان قسمت اول



وقتی وارد دنیای ما شدی
